سلام.
اين بار ديگه دير کردنم دست خودم نبود. يه روز اومدم به وبلاگم سر بزنم ديدم می گه همچين وبلاگی وجود نداره 02.gif . خيلی شوکه شدم. 11.gif . اولش فکر کردم هک شدم  و ديگه finish  . 12.gif . بعد که رفتم ديدم  نه با pass می تونم وارد مديريت وبلاگ بشم فقط ديگران نمی تونن وبلاگو ببينن. گفتم شايد يکی اومده صفحه اولمو به صفحه Error پرشن بلاگ redirect کرده 33.gif . بعد که رفتم تو سايت مديران پرشن ديدم اين مشکل واسه بعضيا پيش اومده که اونم به خاطر يه Bug  جديد مايکروسافته و از شانس بد من  وبلاگ منم گير افتاده بود . خلاصه يه مدت بی خانمان شده بودم 15.gif خيلی سخت بود 17.gif تا بلاخره بعد از اينکه چند ايمل روانه ايميل خونه مديران محترم کرديم و چند تا کامنت فرستاديم خونمو بهم برگردوندن. 01.gif. همونطور که يه روز آدرسمو نوشتم ديدم باز نمی شه شوکه شدم به همون اندازه يه بار دوباره آدرسو زدم و با End تعجب ديدم yeeeeeeeeeees  بلاخره از اين بی خانمانی در اومدم. 04.gif ممنون از مديران محترم پرشن بلاگ 35.gif

help.jpg?uniq=7afo0i
پاداش محبت
 
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.

دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.

دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.

آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.

زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 
تا بعد
/ 63 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملینا

سام.. خوبی دوسته گلم ؟ ممنونم بابت ارزوی قشنگت. خوشحالم که وبلاگتو ÷س گرفتی.. وای میدونم چقدررر سخته ادم یه دفعه ببینه بللاگش و نوشته هاش و درد و دل هاش نیستتت! داستان رو هم خونمدم.. واقعا روزگار چه بازیای داره...همه بالاخره روبروی هم قرار میگیرن...

نادو

با اينکه متن رو مدتها پيش نمی دونم کجا خونده بودم ولی از دوباره خوندنش بی نهايت لذت بردم . در مورد پرشين بلاگ هم خيلی ها همين مشکل رو داشتن .خدا آخرو عاقبت اين پرشين بلاگ رو بخير کنه . اميد به ديدار

الماس

انجل عزيز سلام چقدر داستان عبرت انگيز و جالبی نوشته بودی . واقعا لذت بردم . از انکه به منم سر زده بودی و تولد دوباره ام را تبريک گفته بودی خيلی ممنونم .بازم ميام پيشت .

انوش

برای هر ستاره ای که ناگهان در آسمان غروب می کند دلم هزار پاره است دل هزار پاره را خيال آنکه آسمان -هميشه و هنوز- پر از ستاره است چاره است.

farhad

سلام.خوبی؟منم خوبم.راستی آهنگ جديد مبارک.ولی ای کاش ميشد از يه جايی قطعش کرد.متن خيلی قشنگی بود.موفق باشی.بای

رهام آرين

درود بر دوست عزيزم ممنون که سر زدی. وبلاگ قشنی داری چه خوب شد که دوباره برگشت. تو نيکی می کن و در دجله انداز که ايزد در بيابانت دهد باز. موفق باشی. بای اگه خواستی لينک تبادل کنيم بگو.

مهتاب

سلام عزيزم !!‌وبت خيلی خوبه!!!مرسی که به وب من سر زدی و نظر دادی!!!!‌بازم سر بزن!

حامد۳سووت

سلام .. روزی روزگاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پريشادخت

سلام لطف می کنيد اگه ممکنه نام نويسنده داستانها رو بنويسيد به نظر من يه شعر زيبا و يا داستان زيبا خوبه که با نام نويسنده اش مشخص بشه. بالخره وقتی ما يه خودکار هم از روی زمين پيدا می‌کنيم دنبال صاحبش ميگرديم. هرچند که اثر خوب به تنهايی خوبه ولی حيفه که مولف گمنام بمونه داستان زيبايی رو انتخاب کردی