خدا گفت : ليلي يك ماجراست . ماجرايي آكنده از من ، ماجرايي كه بايد بسازيدش .

شيطان گفت : يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنها كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند و ليلي هيچگاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد . رفت كه ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي بدست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي است . خيالي است خوش .
خدا گفت : ليلي رفتن است . عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است . نداشتن و بخشيدن .
شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است ، دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همينجايي و دم دست ، و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي . ليلي هاي نزديك لحظه اي . 
خدا گفت : ليلي زندگي ست . زيستني از نوع ديگر .
ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود . مجنون زيستني از نوع ديگر را برگزيد ، و ميدانست كه ليلي تا ابد طول ميكشد

/ 1 نظر / 6 بازدید
kheng

ما اين چيزا رو نمی فهمیم. يه جوری بنويسيد مام حالیمون شه.